لحظه ی دیدار نزدیک است.. [با عشق , ]
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه 10 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
همه گویند که عاشق اویی گرچه دانم همه کس عاشق اویند لیک میترسم یا رب! نکند راست بگویند مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 12:06 ب.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 27 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
()
نظر
تنهایی... [با عشق , ]
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر كسی به اندازه ی حرفهای است كه برای نگفتن دارد و كتاب های نیز هست برای ننوشتن و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی... دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
چه تنگنای سختی است !. یک انسان یا باید بماند یا برود . و این دو هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است . و دریغ که راه سومی هم نیست .
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
چند دو بیتی [با عشق , ]
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقی ز مردن نهراس مردار بود هر آنکه او را نکشند
* * * * * * * * * * * * *
ای دلبرِ ما مباش بی دل برِ ما یک دل بر ما به که دو صد دلبر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
* * * * * * * * * * *
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا!جامی به من ده تا بیاسایم دمی
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
()
نظر
[با عشق , ]
عشق آمد و از عشق تو مستیم عشق آمد و ما عشق پرستیم
عشق آمد و از قید برستیم عشق آمد و ما دل به تو بستیم
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
" آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست بکار شده است. "
امام علی (ع)
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم اگر بدانم که مرد گان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن را میزنم
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
نوشته شده توسط امیر در شنبه 26 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
زندگی را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد کسی که تو را دوست دارد تو دوست نمیداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند و این رنج است زندگی یعنی این.... دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط امیر در جمعه 25 خرداد 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 25 خرداد 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ
()
نظر
[با عشق , ]
دارم با خودم فکر می کنم اگه به ما بگن فردا روز آخر دنیا است آدم ها چیکار می کنن؟ یکی حلالیت می طلبه. یکی از گذشته توبه می کنه. ولی من چی؟ فقط میام پیشت و بهت میگم که دست داشتم. حرفی که تا اون موقع بهت نگفته بودم. خودت هم نمی دونی و فکرش رو هم نمی کنی که چقدر دوست دارم. هر بار که می دیدمت به خودم جرئت نمی دادم از احساساتم باهات صحبت کنم. ولی دیشب تو با احساساتم حرف زدی. وقتی بهت سلام کردم چقدر دستپاچه شدی و جواب سلام من رو دادی. مثل اینکه غافلگیر شده بودی؟ آیا سینه هایت از عشق لرزان بود و گونه هایت از شرم سرخ؟
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
جهنم سرگردان [با عشق , ]
شب را نوشیده ام  و بر این شاخه های شكسته می گریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پر پر كنم مگذار ازبالش تاریك تنهایی سر بر دارم و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند طلسم شكسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته او را بگو تپش جهنمی مست او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام نوشیده ام كه پیوسته بی آرامم جهنم سرگردان مرا تنها گذار "شادروان سهراب سپهری"
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
اگه شما به یه فرشته بدبینانه نیگاه کنین اون رو دیو میبینین. بعضی وقتها آدم ها برای پوشوندن ضعف های خودشون یا بیگناه نشون دادن خودشون در برابر اتفاقاتی که پیش روی اونهاست و نمیخوان با اونها مقابله کنن سعی میکنن با یه قالب ذهنی منفی به قضایا فکر کنن تا خودشون رو تبرئه کنن. چون آنقدر ترسو هستن که نمیخوان سرنوشت خودشون رو قبول کنن. بدترین حالت ممکن بدبینی می تونه توی عشق بیفته به خصوص اگه با چاشنی غرور همراه بشه. آدمی مثل من که تو روابط اجتماعی ضعیفه و نمیتونه حرف دلشو خوب به کسی که از ته قلبش دوست داره بگه برای جبران بی ارادگی خودش آنچنان به معمولیترین و کوچکترین اتفاقات بدبینانه نظر می کنه که باعث میشه یه شخصیت بزرگ را که زمانی از اعماق وجودش دوستش می داشت .... ای فرض کنه که برای نابودی زندگیش اومده. و با اینچنین نگرش احمقانه ای اون آدم رو از خودش برنجونه و وقتی اونو با دیگری میبینه اینگونه وانمود کنه که بهش خیانت شده. حالا که فکر می کنم میبینم این غرور و افکار منفی من بود که باعث شد تا اون رو با دیگری همسفر جاده ی زندگی ببینم و نه خیانت. حالا باید حسرت روزهای خوش گذشته را بخورم و در داغ فراغ بسوزم. من گناهکارم و امیدوارم روزی بتونم ببینمش و بهش بگم که از گذشته پشیمونم و گرنه باید با گره ی یه طناب دور گردنم تاوان گناهم رو پس بدم. شاید این متنی که نوشتم برای شما خیلی مجهول و نامفهوم باشه ولی می دونم اونی که باید بفهمه منظورم رو متوجه شده. بقای صفای وفای شما.
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[با عشق , ]
چون درختی در زمستانم. در انتظار بهاری نشسته ام. بهاری که تو می آیی ولی افسوس این زمستان جاویدان است. پشت پنجره شب در انتظارت نشسته ام. درین شب های سیاه دانه های سفید برف می بارد و من به جای پای تو روی برف های می نگرم. تو گفتی بهار می آیی ولی بهاری نیست این زمستان است که بر من حکمفرماست. دیگر تو نیستی و من به سرنوشت شوم و بی حاصل خود فکر میکنم. بی تو زندگیم از تهی سرشار است. آنگاه که می آیی من مرده ام و از قبرم خاری روییده تا بدانی زندگیم بیابانی بود که کرکس های تنهایی وجودم را لاشه لاشه خوردند. همچنان برف می بارد. باد زوزه می کشد و طوفانی خشمگین رویاهای من را درمی نوردد و .... من به خواب زمستانی ، زمستان جاویدان فرو خواهم رفت.
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|